
خداوند بزرگ آئینه ام اوست
صفا بخش دل بی کینه ام اوست
تو می دانی تو ای آرام جانم
عزیز و همدم دبرینه ام اوست
((حس 1))
نمی دونم اصلا
چه دردیه وقتی از عشق
و عاشقی سخن میگم پروانه
احساسم پر می کشه و بی اراده از
چشمام بارون می باره تو دلم آتشی سرد
شعله می زنه فکر می کنم یکی در و دیوار و
نقاشی زده و می خواسته حرف دلش و بهم بزنه
بعضی اوقات هم یک گوشه می شینم و ساعتها به
جایی خیره میشم اما تو ذهنم بر دنیا حکومت می کنم تو آسمون
با پرندهای مهاجر پرواز می کنم تو جنگل سرسبز یک بیابان خشک
میکشم یا گاهی برای کویری که چشمش برای دیدن حتی یک قطره
باران کم سوء شده در یاچه ای ذلال با ماهی های عاشق که
زشوق آزادی می رقصند را طراحی می کنم بچه ها میگن
حس عاشقیه عاشق شدی نمی دونم شاید عاشق
شدم اگه عاشق شدم معشوقم تویی چون
توی قلب کوچکم عکس بزرگ تور و
قاب کردم و زیر عکست هزاران
هزار خاطره نوشتم و با زدن هر
تپش قلبم این دست نوشتها
رویائی و زیباتر و صدای
پای تو هرلحظه به
من نزدیگ تر
خواهد شد
پس
به
انتظارت
می نشینم....!
_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

(*خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت*)
برچسب:
نویسنده: رضا محبی